
روزهای هفته دفاع مقدس که می رسد، دوباره فرصتی فرا می رسد تا از مردان و زنانی یاد کنیم که در سال های خون و خطر از جان و آسایش خود برای وطن گذشتند و خاطرات نابی از جانفشانی به یادگار گذاشتند.
خراسان جنوبی نیز از این مردان دلاور بسیار دارد از شهید ماژانی فرماندار شهید تا شهید محمد شهاب دادستان شهید بیرجند تا بسیجیهای ساده پوشی که به ندای قلبشان برای ایستادگی در برابر متجاوز پاسخ مثبت دادند. مرور بخشی از خاطرات رزمندگان آن دوران خالی از لطف نیست.
اینکه می گویند خراسان جنوبی دارالتقریب است و شیعه و سنی سال ها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند، اغراق نیست و این مهم را در سال های دفاع از کشور نیز به خوبی می توان دید.
نمونه آن رزمندگانی چون نور احمد بجدی گزیک است که بعد از مدتی حضور در جبهه ها به اسارت در می آید. وی در خاطرات خود میگوید که در سال 1326 در گزیک_ شهری در فاصله 110 کیلومتری بیرجند_ و در نزدیکی مرز به دنیا آمده است.
وی ادامه می دهد: در جوانی به واسطه علاقمندی که داشتم به استخدام ارتش در آمدم و در سال 58 نیز در آموزشگاه افسری توپخانه اصفهان خدمت خود را ادامه دادم تا اینکه در سال 59 شعله های جنگ ناجوانمردانه شعله کشید.
اعزام به جبهه در روزهای سخت
نور احمد بجدی گزیک گفت: به خوبی به خاطر دارم که هنوز بیست روز از فوت برادر بزرگترم که بر اثر سرطان به رحمت خدا رفته بود، نمی گذشت و همسرم نیز در انتظار فرزند بود که به منطقه اعزام شدم و من با دلی سرشار از عشق به میهن این حضور را پذیرفتم.
این رزمند مجاهد خراسان جنوبی تصریح کرد: صبح روز سیزدهم بهمن و هنوز چند ماه از شروع جنگ نگذشته بود که در یک پاتک دشمن و بعد از ساعت ها درگیری با تعدادی از همسنگران به دست بعثی های عراقی اسیر شدم.
غلامرضا رخشانی از رزمندگان نام آشنای خراسان جنوبی و متولد سال 1343 است که خاطرات او در قالب کتاب «زیر نور مهتاب» منتشر شده است.
تصویری از یک دوست
وی در بخشی از خاطرات خود که مربوط به دوران دفاع مقدس است می گوید: هم رزم من زارعی که جراحات مختصری داشت رو به من کرد و گفت رخشانی دوست داری دعای توسل بخوانیم.
وی ادامه داد: خندیدم و گفتم حالا چه وقت دعا خواندن است که جواب داد نه رخشانی الان بهترین زمان دعاخواندن است.
این رزمنده دوران دفاع مقدس بیان کرد: زارعی کتاب دعا را از جیبش در آورد و من خواندم و او با گفتن هر «یا وجیهاً عند ا…» های های گریه می کرد و در نهایت دعا تمام شد و من از او خداحافظی کردم.
رخشانی گفت: غروب که حجم آتش عراقی ها کم شد سراغش را گرفتم که گفتند زارع همان جا بالای سنگر به شهادت رسید و او غم فراقش و تصویر چهره اش که با نام اهل بیت(ع) خیس از اشک شده بود در ذهنم ماند.
علی حکمتی فر از رزمندگان و آزادگان خراسان جنوبی که سال های متمادی را در زندان های رژیم بعث عراق بوده است به یکی از خاطرات خود از روزهای اسارت در سال های دفاع مقدس اشاره و می گوید: «اولین بار بود که از بلندگوهای اردوگاه یک نفر به زبان فارسی حرف می زد و همه جمع شده بودند تا بدانند این هیئت فارسی زبان در آنجا به دنبال چه چیزی هستند».
پاسخ اسرا به سرکرده منافقین
وی ادامه داد: تا اینکه این صدا از بلندگوهای اردوگاه شنیده شده من مهدی ابریشمچی (از اعضای رده بالای گروه مجاهدین خلق یا همان منافقین) هستم و خوشحالم شما را از نزدیک می بینم و من آمده ام تا به شما کمک…».
حکمتی فر بیان کرد: دیگر کسی حاضر به گوش دادن نبود. دمپایی، صابون و هر چه که دم دست بچه ها بود بلندگوهای اردوگاه را نشانه می گرفت تا اینکه صدای نفاق قطع شد.
وی گفت: اما فریادهای«مرگ بر منافق» تمامی نداشت و این موضوع حتی تا بعد از رفتن مفتضحانه آنان ادامه داشت.
زخم متلک ها
علیجان اصالتی از دیگر رزمندگان خراسان جنوبی نیز در خاطرات خود که در کتاب «مجاهد» به چاپ رسیده می گوید: ریشخند زیاد می دیدیم و البته این ریشخندها محدود به وابستگان نبود بلکه همکاران هم هر از گاهی طعنه میزدند. یک روز چند تن از همکارانم که جلوی خودم اهانت میکردند را به اتاق رئیس بردم.
وی ادامه داد: چون جانباز شده بودم حرفهایی به این مضمون که به جانبازان کمک میشود و شما به خاطر مال دنیا میروید دائم ورد زبانشان بود.
رزمنده دوران دفاع مقدس تصریح کرد: در جلسه به آنها گفتم اگر راست میگویید بیایید من همگی دارایی و املاکم را به اسم شما سند کنم در مقابل فقط یک بند از انگشت دست شما را جدا کنم. شما که چنین ادعایی دارید اجازه بدهید این کار را انجام دهند با اینکه میدانم از نظر قانون مجازات دارد اما جلوی همه شما مال و دارایی را می بخشم و حاضرم مجازات بشوم.
اصالتی بیان کرد: آن روز از رئیس اداره خواستم برای همکاران توضیح دهد که بعد از رفتن من به جبهه چند درصد کسری حقوق داشتم و از طرفی گفتم از باقیمانده حقوق باید ۵۰۰ تومان به فردی که در مدت نبودنم به عنوان جانشین بوده بدهم و آن جلسه باعث شد که کنایههای همیشگی همکاران از بین برود با این برنامه برای دفعه دوم هم اداره به من اجازه حضور در جبهه را داد.»
به گفته شاعر «بلی، آنان که از این پیش بودن
چنین بستند راه ترک و تازی
از آن این داستان گفتم که امروز
بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار است، آن سرها که رفته!
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک
خدا داند چه افسرها که رفته…».