اجتماعي: 25 اکتبر 2026 - 2 ساعت پیش زمان تقریبی مطالعه: 0 دقیقه
کپی شد!
0

سفیر کتاب در سکوت کویر

او نه با قلم، که با فرمان لندروری مستعمل، خطوطی از دانایی را بر چهره‌های تشنه کودکان ترسیم کرد. مردی که نیم قرن از عمرش را به جای جستجوی آرامش، در تکاپوی یافتن کودکانی گذراند که پنجره شان به جهان، تنها ورق‌های زرد و رنگین کتاب‌های کانون بود. او در تقابل با سکوت کویر و خشکی بیابان، صدای بلند واژه‌ها شد و با هر تکان خودرو در جاده‌های موج دار، بذرهای کنجکاوی را در دل روستاهایی کاشت که شاید هرگز نام‌شان را در نقشه‌های رسمی نمی‌یافتید.

سوار بر موج غبار
داستان علی نادی از شهریور سال ۶۰ و در دل زمین‌های دوردست آغاز شد. روزگاری که جاده‌ها مسافر را به فراز و نشیبی کمرشکن فرا می‌خواندند. او با لندروری که هر پیچش با ناله آهن و لرزش فرمان همراه بود، در جاده‌های خاکی می‌تاخت؛ با دستی فرمان را می‌چرخاند و با دستی دیگر، در لرزان ماشین را نگه می‌داشت تا گنجینه کتاب‌هایش در مسیر باد و شن رها نشود. اما برایش، این سختی‌ها نه دشواری، که بخشی از مراسم رسیدن بود. او می‌دانست که در انتهای هر مسیر دشوار، چشمانی منتظرند که تشنه دیدن جهانی فراتر از افق‌های تکراری روستا هستند. گفتگوی او با ایرنا چاشنی این بنای تالیفی است. علی نادی، پیشکسوت و مربی بازنشسته کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که سال‌ها به عنوان کتاب‌رسان سیار روستایی فعالیت کرد. چشم های معصوم در روستاهای محروم سیستان و بلوچستان تا خراسان جنوبی از حضورش، تصاویر دلنشینی دارند.
او تنها کتاب رسان نبود؛ امدادگر روح‌ها در لحظات غبارآلود غم بود. هر جا که زمین لرزید و فریادها در میان آوارها گم شد، او با بساط قصه‌هایش حاضر شد. از زلزله‌های تلخ تا سیل‌های ویرانگر، او آموخت که وقتی خانه‌ها می‌ریزند، تنها پناهگاه کودکان، تخیل است. در میان چادرهای بم و زیرکوه، جایی که غم بر چهره‌ها سایه انداخته بود، او با نمایش فیلم‌های ۱۶ میلی‌متری و قصه‌های شبانه، دیواری از امید ساخت. می‌دید که چگونه یک کتاب می‌تواند لرزش دست کودکی را که پدرش را زیر آوار از دست داده، آرام کند و چگونه یک قصه می‌تواند صدای جیغ‌های ترس را به لبخندهای کمرنگ تبدیل کند.

رنگی در دل خاکستری
او می‌دانست که هنر، آخرین خط دفاعی انسان در برابر محرومیت است. وقتی بساط مداد رنگی و کاغذ را در دل روستاها پهن می‌کرد، گویی دنیایی تازه را به روی کودکان می‌گشود. بچه‌هایی که شاید هرگز ابزار ساده‌ای برای نقاشی ندیده بودند، با اولین تماس قلم با کاغذ، آرزوهایشان را فریاد می‌زدند. او با شگفتی می‌دید که چگونه تصاویری که در سایه لندرور یا زیر سقف چادرهای موقت کشیده می‌شد، چنان اصالتی داشت که در مسابقات ملی بدرخشد. او با هر مداد رنگی ارزان قیمت، به کودکی آموخت که می‌تواند دنیای خود را بازطراحی کند و از خاکستری بودن محیط، رنگ‌های درخشان بیرون بکشد.

فراتر از مرزهای خاک
عشق او به دانایی، هیچ مرز و پاسپورتی را نمی‌شناخت. در روزهایی که آسمان‌های همسایه در آتش جنگ می‌سوخت، او راهی نقطه صفر شد؛ جایی که خاک و باد، هر آنچه را می‌دیدند می‌بلعیدند. در جوار چادرهای پناهجویان و در میان بیابان‌های خشک، او پایگاهی از فرهنگ برپا کرد. بازی‌های کودکانه و توزیع کتاب در آن نقاط دورافتاده، تنها یک فعالیت فرهنگی نبود؛ بلکه نمایش قدرت نرم انسانیتی بود که زبان مشترکی به نام عشق دارد. بازتاب این اقدامات در رسانه‌های جهانی، تنها تایید این حقیقت بود که واژه‌ها، قدرتمندتر از سلاح‌ها و مهربان‌تر از هر ماده‌ای هستند.

‌میوه‌های شیرین
شاید بزرگ‌ترین جایزه برای او، نه تندیس‌های ریاست جمهوری و نه لوح‌های تقدیر بود، بلکه دیدن رشد آن نهال‌های کوچک بود که روزی در چادرهای سیار با او آشنا شده بودند. شیرین‌ترین لحظات بازنشستگی اش، زمانی است که در راهروهای بیمارستان یا دانشگاه‌ها، با نگاه‌های سپاسگزار کسانی روبرو می‌شود که روزی کودکی کنجکاو در یک روستای دورافتاده بودند. وقتی پزشک جوانی با لبخندی لرزان می‌گوید آقای نادی من عضو کتابخانه روستای شما بودم، یا وقتی می‌شنود یکی از همان بچه‌ها امروز در تهران در حوزه هوش مصنوعی پژوهش می‌کند، احساس می‌کند تمام تکان‌های لندرور و تمام سرمای شب‌های کویر، بهای این لحظه بود.

جنگی با سکوت دیجیتال
او حتی در بازنشستگی هم قلم را زمین نگذاشته است. در روستای کوچک خود، با راه اندازی کتابخانه‌ای شخصی و خریدن خلاصه کتاب‌ها از کودکان، هنوز هم چراغ خواندن را روشن نگه داشته است. اما امروز، با دشمنی جدید می‌جنگد؛ غول بی‌شاخ و دمی به نام فضای مجازی. هشدار می‌دهد که گوشی‌های هوشمند در حال بلعیدن تخیل کودکان هستند. او معتقد است تنها راه نجات، بازگشت به همان فضای مفرح قصه و شعر و نقاشی است؛ همان جادویی که سال‌ها پیش در لندرورهای خاکی خلق می‌کرد و اکنون می‌خواهد آن را با همراهی خانواده‌ها و مسئولان، دوباره در دل نسل جدید جاری کند.

میراثی از مرکب و عشق
او سفیر کتاب ها بود که در سکوت کویر ، آهنگ آگاهی را نواخت. مردی که به ما آموخت فرهنگ، نه در کتابخانه‌های باشکوه و ساکت، بلکه در جاده‌های خاکی و در آغوش کودکان محروم معنا پیدا می‌کند. او ثابت کرد که برای رساندن دانایی، نیاز به امکانات نیست، بلکه نیاز به قلبی است که تپش‌هایش با تپش‌های قلب کودکان دنیا یکی باشد. او میراثی از مرکب و عشق به جای گذاشت؛ میراثی که هرگز با غبار زمان پاک نمی‌شود و در چشم‌های هر پزشک و مهندسی که روزی کتابی از او گرفت، می‌درخشد.

نویسنده
مدیریت سایت
مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!