صدای گریه خفه و لرزان ساناز، فضای کلانتری را سنگین کرده بود. او نهتنها از خراشهای روی پوستش، بلکه از وزنِ سنگینِ پشیمانیای که بر وی غلبه کرده بود در رنج بود.
ساناز چشمانش از گریه سرخ شده بود، به نقطهای نامعلوم در دیوار خیره مانده بود؛ انگار در آن لحظه، زمان برای او متوقف شده بود، درست در همان لحظهای که تصمیم گرفت «عجله» را بر «احتیاط» ترجیح دهد.
همه چیز از یک مشاجره ساده شروع شده بود. یک اصرار برای رسیدن به یک مهمانی، یک لجاجت کوچک برای اینکه «نکند دیر برسد»، و یک تصمیم بیپروا: سوار شدن به خودرویی که حتی هویت رانندهاش را هم نمیدانست. او میخواست فقط به آن عروسی برسد، اما در جاده خاکی و تاریک، تنها چیزی که به آن رسید، تنهایی و وحشت بود.
پوشش ساناز مناسب برای بیرون از خانه نبود و مانتویی تنگ و شالی که تقریبا تمام سرش مشخص بود بر داشت؛ یکی از کارکنان کلانتری برایش لیوان آبی آورد تا کمی آرام شود. از او درخواست کردم ماجرایی که برایش اتفاق افتاده است برایم بازگو کند که بعد اندکی تأمل، واقعه اتفاق افتاده را برایم این گونه شرح داد.
ساناز خودش را کمی جمع و جور کرد و سعی داشت ماجرا را به صورت رسمی و سربسته بیان کند ولی شروع به صحبت کردن که کرد بغض امانش را برید و با لحنی همراه با گریه و بغض گفت: ناخواسته اسیر هوسرانی مردی شیطان صفت شدم که هیچ نقشی در این ماجرا نداشتم. از برخورد شوهرم و اطرافیانم شرم دارم و نمی دانم به آن ها چه بگویم.
دیرم شده بود و غر زدن های مداوم شوهرم آرش، امانم را بریده بود؛ هر چند لحظه به بهانه ای مرا از رفتن باز می داشت؛ قرار داشتم و باید زودتر خودم را به سمیرا می رساندم.
می خواستم با سمیرا به عروسی یکی از دوستان مشترکمان برویم، تالار خارج از شهر بود و به سمیرا زنگ زدم که خودش را به من برساند ولی سمیرا گفت: شوهرم در خانه نیست و من با آژانس می روم. من مجبور شدم از آرش درخواست کنم تا مرا به تالار برساند.
بهانه های همیشگی آرش کلافه ام می کرد، کمی از شب گذشته بود، وقتی به آرش گفتم مرا برساند با هزار بهانه واهی طفره رفت و قصد نداشت من به قرارم با سمیرا برسم .
اصرارهای مداوم من فایده ای نداشت و مجبور شدم به تنهایی از خانه خارج شوم. دیرم شده بود و باید سریعتر می رسیدم. کمی پایین تر از خانه کنار خیابان توقف کردم و منتظر تاکسی شدم.
سعی می کردم سوار بر خودروهای مسافر بر شخصی نشوم و عمدتاً با تاکسی جابجا می شدم ولی الان شرایطم فرق می کرد و عجله داشتم. اولین خودرویی که کنارم توقف کرد سوار شدم؛ راننده مردی حدوداً سی ساله بود و ظاهرش هم به نظرم بد نیامد ولی آنقدر عجله داشتم که به این چیزها فکر نکردم.
راننده خودرو مسیر را از من پرسید و من هم به او گفتم و قرار شد که به صورت دربست مرا به مقصد برساند. راننده آینه داخل خودرو را کمی چرخاند و به من نگاه می کرد، من هم از داخل آیینه خودرو قسمتی از چشمان و بینی راننده را می دیدم .
نگاه های راننده از حد عادی گذشته بود و گاهی فرصتی که گیر می آورد صورت خودش را بر می گرداند و به عقب نگاه می کرد؛ نگاه مرد راننده مرا آزار می داد ولی به تنها چیزی که فکر می کردم رسیدن سریعتر به مقصد بود.
کمی خودم را جمع و جور کردم و لای شالی که بر سر داشتم بر روی دوشم انداختم و موهایم را کمی جمع و جورتر کردم، آرایشم خیلی زننده نبود ولی عادت هم ندارم که بدون آرایش از خانه بیرون بروم.
راننده که انگار عجله ای برای رساندن من به مقصد نداشت خودرو را به آرامی می راند و سعی می کرد خودش را طبیعی نشان دهد، از او خواستم که کمی سریعتر برود تا به مقصد برسم. راننده گفت مسیر شهر شلوغ است و برای رسیدن زودتر به مقصد مجبور است از راه فرعی و جاده قدیمی مرا به مقصد برساند.
دو دل شده بودم، کمی می ترسیدم ولی دل به دریا زدم و به راننده گفتم از هر راهی می روید فقط سریعتر باشد که من به مراسم برسم. راننده از شهر خارج شد و از جاده قدیم به طرف تالار در حرکت بود، به هر بهانه ای قصد شروع صحبت داشت و از من درخواست صندلی جلو بنشینم تا در طول مسیر بتواند مسافر سوار کند ولی وقتی با مخالفت من روبرو شد و ابراز این موضوع که خودرو را دربست کرایه کردهام به راه خودش ادامه داد.
حدوداً پنج کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که راننده مسیر خود را تغییر داد و وارد جاده ای خاکی شد، سریعاً اعتراض کردم ولی او گفت که ماشین جوش آورده است و باید از آبادی کنار جاده آب بردارد و ماشین را خنک کند.
مستأصل شده بودم و نمی دانستم چکا رکنم. هیچ راهی نداشتم، می خواستم از خودرو پیاده شوم ولی تاریکی شب و فکر مراسم مانع از این کار می شد. ترس تمام وجودم را گرفته شد. لرزه بر بدنم افتاده بود و نگاه های شیطانی و هوس آلود راننده برایم غیر قابل تحمل شده بود. کمی که در جاده خاکی جلو رفت، خودور را متوقف کرد و با بی شرمی تمام از من درخواست نامتعارف داشت. عصبانی شدم و فریاد زدم که سریع مرا به مقصد برساند اگر نه با پلیس تماس خواهم گرفت که از خودرو پیاده شد و تلفن همراهم را گرفت.
گریه امانم را بریده بود، سعی داشت با حرف هایش مرا فریب دهد ولی وقتی مقاومتم را در برابر خواسته های شیطانی اش دید عصبانی شد و مرا مورد ضرب و شتم قرار داد، شب بود و بیابان و صدایم به جایی نمی رسید و… .
باورم نمی شد که چنین اتفاقی برایم بیفتد، گیج و مبهوت بودم و مدام گریه می کردم، راننده مرا تهدید کرد که در صورت افشا شدن این موضوع برایم اتفاقات ناگواری خواهد افتاد و مرا نزدیکی تالار رها کرد و متواری شد.
به محض این که به تالار رسیدم با پلیس تماس گرفتم و به کلانتری آمدم، نمی دانم چرا این اتفاق برایم افتاد، کاش کمی صبر و تحمل داشتم و به تنهایی در شب از خانه بیرون نمی آمدم، تمام فکرم این است که برخورد شوهرم و اطرافیانم با من چه خواهد بود؛ غفلت کردم … .
در دنیای پرشتاب امروز، ما در جستجوی رسیدن به مقاصدمان هستیم؛ به مراسمها، به ملاقاتها و به هدفهای کوچک روزمره. اما گاهی این سرعت، ما را از مهمترین ابزار بقایمان یعنی «تأمل» محروم میکند. داستان ساناز، تنها یک گزارش از یک حادثه ناگوار نیست، بلکه آینهای است که نشان میدهد چگونه یک تصمیم هیجانی و عجولانه، میتواند امنیت یک انسان را به بازی بگیرد.
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.